لیمای زیبا در پرو

+ راحتی اونقد پای تلویزیون میخ کوبی؟
– هااان؟
+ می گم پاشو یه تکونی بده به خودت یه کار درست درمون انجام بده هم به درد دنیا بخوره هم آخرت.
– اوهوم باشه.
+ اوهوم باشه فایده نداره برای من. به حرفام گوش بده. به فکر باش. به ساعته نشستی پای تلویزیون که چی؟
– مسلمون امون بده یه ساعت نه و چهل وپنج دیقه. تا قبلشم داشتم کارای شرکت رو دور کاری انجام می دادم. باید یه نفسی بکشم .تازه من میخکوبم تو چرا ناراحتی؟
+ من نگران همون چهل و پنج دیقه ی هدر رفته ام.
– نه بابا.
* یه کم جدی باش و بیشتر فکر کن.
-اصن تو می دونستی شهر لیما پایتخت کشور پروئه؟
+ نخیر، مگه مهمه؟
– اصلا شخصی به نام گَستون رو می شناسی؟
+ چه میدونم کیه ، ببین چی می گم….
– می دونی این آدم چقدر کتاب نوشته در مورد آشپزی و چه تاثیری روی کشاورزی و دامداری پرو داشته؟
+ من کارای مهم تر دارم حالا گوش کن به من….
– می دونی شهر لیما به خاطر ارتفاع صفرش از سطح دریا چه اکسیژن معرکه ای واسه تنفس داره؟
+ نه جانم اینا رو که گفتی نمی دونستم ولی…
– می دونی بهترین سرآشپزای لیما آموزشگاه آشپزیی رو برای علاقه مندای کم بضاعت تاسیس کردن که جَوونا بعد از آموزش دیدن برای خودشون صاحب شغل می شن و کسب درآمد می کنن؟
+ نه نمی دونم . اصلا تو اینا رو از کجا می دونی؟
– من اینارو از همین چهل و پنج دیقه میخکوب شدنم پای تلویزیون می دونم.
+آهان یعنی من الآن باید شرمنده باشم از نصایح و توصیه هام؟
– شرمنده که خدا نکنه، فقط بدون که من الآن کلی ایده گرفتم با دیدن این برنامه.
کاش اینقد قاطعانه قضاوت نکنیم همو.

آینده آنه

+ الآنه گفتی دقیقا مطمئنی می خوای چیکار کنی نه؟
– بعععله مطمئنِ مطمئن.
+ یعنی واقعا می دونی آینده رو چه جوری می خوای بسازی؟
– آره، مطمئنم آینده رو چه جوری می خوام بسازم و براش چه کارایی انجام بدم، البته تا اونجا که دستِ منه.
+ مگه جز تو دست کی می تونه باشه؟
– دست وقایع اتفاقیه.
+ اون که اسم یه هفته نامه ی عهد قجره.
– با هوش جان به لحاظ معنای لغوی منظورمه، منظورم وقایعی هستن که گاه و بیگاه اتفاق می افتن ووو خیلی هم زیاد تأثیر گذارن.
– اوهوم فهمیدم.
+ اصلا بی خیال ، دارم فکر می کنم همین وقایعم میشه مدیریت بشه.
– چییی مدیریت بشه؟
+ هیچ چی، هیییچ چی.


ناخود آگاهانه

 

+ به چی فکر می کنی؟
-یه چیز بسیار مهم و حیاتی.
+بگو منم بدونم، خیلی مشتاقم واسه دونستن.
-نپرس ، چون نمی گم. من فکرای مهم خودمو با کسی در میون نمیذلرم، خودت اینو می دونی.
+آره خوب می دونم، تو هم بی خودی نمک نریز، تو خودِ منی، مگه غیر از اینه؟
-همین طوره، من خود توأم.
+خب دیوونه جون الآن تو هر فکری که داشته باشی منم ازش آگاهم، به همین سادگی.
-خواب دیدی خیر باشه، اصلَنَم این طور نیست.
+یعنی چی که این طور نیست؟
-یعنی این که تو فکر می کنی از همه چیز آگاهی، اتفاقا از هیچی خبر نداری، به همین سادگی.
+چه طور؟
-این طوری که من و تو عینا و اصلا یکی هستیم ولی خب آخرش اسم من ضمیر ناخودآگاهه، ناخودآگاه.

هیجانات بدیع

اصلا این جوان‌ وجوداً همیشه حاضر بود وآنقدر بودنش شکل و رنگ داشت که می شد بگویی حاضر به توان دو .
حاج رضا حجره‌ی فرش فروشی‌اش را با مشقّت فراوان به این درجه از برو و بیا رسانده بود. او مردگوهر‌شناسی
بود و قدر ابراهیم را خوب می دانست. آخر این جوان اصلاً یک چیز دیگری بود در دنیای کارو بار.
برو بیای حجره باعث شادی ابراهیم هم می شد. انگار که حجره خودش باشد.
حالا هم در حالی که داشت برای حاج رحمان صاحب حجره ی بغلی که مهمان حاج رضا شده بود چای می آورد حواسش به صحبت های پیرمرد جمع شد: «جمهوری جمهور می خواد، یعنی جامعه ی آگاه»
چای دبش قند پهلو را جلوی حاج رحمان و حاج رضا گذاشت و رفت پی کارش.
این پسر یک خوبی که داشت هیچ گاه کاری را فضولتاً انجام نمی دادکه بعداً نشود سرو ته کار را پیدا کرد.
حالا هم جلوی حجره ایستاده بود و در افکارش غوطه ور.
فکر ش پیش مادرش بود،الآن حال مادرش چطور است آیا؟
به یاد مکالمات دیشب افتاد که مادرش به شوخی گفته بود، بیا پسرم حالم خوب است. اتصالی داخلی من خود به خود برطرف شده و ارتباط از نو برقرار است.
ابراهیم این را که شنید خیالش راحت شد که گوشهای مادر حرفهایش را می شنود و دل و جانش هم حاضر و آماده آنها را درک می کند.
پس سفره ی دل را برای مادر عزیزتر از جانش باز کرد.
آخر این پسر اغلب اوقات با خودِ همیشه در جنگش می گوید اگر ما آدمها مکنونات قلبی مان لو برود واقعاً چه خواهد شد؟
او نمی داند واقعاً از که یا چه باید گله کند ، یا اصلاً جایی برای گله گزاری هست؟ گاهی می اندیشد چرخ زمانه کارها را پیش می برد و با خود می گوید؛ « کارچرخون اصلی ایشونه، ولی هر چی می چرخونیش از توش چیزی در نمیاد.»
دو چرخه سواری از جلوی حجره رد می شود و رشته ی افکار ابراهیم را از هم می گسلد. دیگر غروب است و باید با کمک حاج رضا حجره را تعطیل کنند کم کم، تا صبح فردا.
…………..
وارد خانه می شود ، صدای پدر را می شنود: «مردیم و نشد یه چیزی ازش بپرسیم یه کلفتی نذاره روش و تحویلمون نده»
برادرش را می گفت ، عمو رسول،آیا دوباره سر کدام موضوع اختلافاتشان تازه شده است؟
عمو همین جوری بود، می آمد بیرون خانه می ایستاد و با صدای بلند به برادرش می گفت «ما بیرونیا از همین جا صداتو نو می شنویم.»
گاهی هم برای اثبات خیر خواهی و حسن نیّت به برادر می گفت: «بیشتر به خودت برس، می بینم خط های پیشونی رو هم یکی دو رج زیاد کردی.
ولی مایه ذوق و شوق ابراهیم در خانواده ناز و اداها و شیرین زبانی های خواهر زاده اش گلبهار بود.
وقتی که از سروکولش بالا می رفت و با زبان کودکانه کلمات را ادا می کرد، رو به خواهرش می گفت:« دخترت بد جوری به دل می شینه یعنی خوب جوری»
………………..
حالا برسیم به مکنونات قلبی آقا ابراهیم، همه ی آنچه باعث می شد سرش داغ شود و لپ هایش گل بیندازد، و آن چیزی نبود جز دختر زیبا و با کمالات حاج تراب همسایه سمت چپی شان.
البته که این دختر همانند نامش «گوهر »یگانه ای بود برای خودش.
کلاس و مدرسه به خودش دیده بود و خواندن و نوشتن می دانست. علاوه بر آن فهم و شعور خدا دادی هم داشت و خوب هرّ و برّ را از هم تشخیص می داد و صد البته از همه جذابتر اینکه ذوق نوشتنی هم در وجودش می جوشید.
القصه ابراهیم بین همه مشغله هایش این شور دلدادگی را نمی دانست کجای دلش جای بدهد.
فقط یک بار که چند خطی به عنوان نامه فدایت شوم برای دختر فرستاده بود، در جوابش آن دلبر زیبا برای اینکه این نامه نگاریها باعث و مایه ی دردسر نشود، پشت همان نامه ارسالیِ عاشق بینوا مرقوم فرموده بود؛ «بهتر است از این دست نوشته جات دیگر برایم نفرستید»
لاجرم ابراهیم روزی خود را نزدیک دلدار رسانده و با زبان به لکنت افتاده گفت؛ «لطفاً برام حرف بزنین، حرفاتون هم مثل قلمتون شیرین و معنی داره»
این بارهم گوهر بی توجه از کنارش گذشت و ابراهیم با خودش گفت؛ «خدایا می بینی، موندیم تو چاله اش و روز به روز هم رفتیم فروتر فروتر»



توجه

منضبطانه متوجه توجه مجروحمان باشیم
در برابر هجوم این همه اَخ بار بی خاصیت

جملاتم آب می روند

یادمان دادند چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم، ممارست و تمرین استراتژیک را اما یادمان ندادند.

هیولای نیمه شب

تصور کن با چشمانی نیمه باز به صفحه ی گوشی چشم دوخته ای و در دلت مخترع این مدل بلاگ را که می توانی پستت را با گوشی هم آپلود کنی دعا می کنی و فقط می خواهی بنویسی.
این بار نوشتن برای رفع تکلیف نیست.
برای اینکه سر کلاس حرفی برای گفتن داشته باشی نیست.
فقط می نویسی به عشق نوشتن.
تصور کن آدم احساسی هستی .
از همان هایی که غم و شادی برایشان فرقی ندارد، چشمهایشان خیس می شود و گرمی اشکی که از نوک مژه ها به روی گونه می لغزد،  همه ی وجودشان را گرم می کند.
حتی تصورِ این همه حس هم ممکن است حالت را دگرگون کند.
میان تصوراتت به هجده ساعت گذشته می اندیشی.
تصور این همه اتفاق ریز و درشت تکراری و بدیع آرامشت را برهم می زند.
با این آرامش بر هوا شده چه تصوری می توانی از خوابِ آرامِ شبانگاهی داشته باشی.
هیچ.
تصور کن امروز صرف نظر ازتمام کارهای مربوط و نامربوطی که انجام دادی، انضباط فردی هیچ حرفی برای گفتن نداشته است.
فقط دوباره باز بغضی و اشکی درگیرت کرده.
دلیلش را می خواهی چه کنی.
بهانه اش را بگذار سر عدم رعایت انضباط فردی.
بگذار وقتی دیگران شنیدندت بگویند:«چه لوس»

غول انضباط فردی در چراغ جادوی شما

تصور کن یک روز عادی که داری  کارهای روز مره را انجام می دهی در پسِ پستویی جایی در خانه که کمتر رفت و آمد داشته ای، در طاقچه ای بالای رَفی جایی، یک چراغ جادوی خوشگل برنجی پیدا کنی.

البته قبلش باید تصور می کردی، به تازگی در این خانه ساکن شده ای.

بگذریم.

تصور کن طبق عُرف دستی به چراغ کشیدی و دودی از دهانه اش خارج شد و تبدیل شد به غول چراغ جادو.

حتما الآن هول شده ای و زبانت بند آمده، یاشاید پیش خودت می گویی حالا چه بپرسم و چه بخواهم .

هیچی نپرس فقط بخواه، آخر غول نازنین آپ دیت شده و هر چند تا آرزو که داشته باشی برآورده خواهد کرد.

این غولکِ ما از مدل های قدیمی اش دست و دلبازتر است و به سه آرزو بسنده نمی کند.

آرزوهایت پیش چشمت رژه می روند:«ثروت بی نهایت، عشق و محبت بی حد و اندازه، در نوردیدن مرزهای زمان و مکان در یک چشم برهم زدن و………..»

نه هیچ کدام از اینها جامعیت خواسته های تو نیستند، شاید هم باشند.

اما من اگر باشم تمام خواسته ام متمرکز می شود روی انضباط فردی.

انضباط فردی اصلا خودش غول چراغ جادوست، وجودش تنها برای این است که ما را به همه ی آرزوهایمان برساند.بدون شک و تردید.

اگر شخص منضبطی باشیم، همه ی کارها روی روال منظمی پیش می رود، چون ما با قدرتِ   فراوان همه ی برنامه های تنظیم شده را پیش می بریم و به هدف های خود در زندگی می رسیم.

غول چراغ مگر چه کار بزرگتری برایمان انجام می دهد؟؟

اینجاست که باید گفت :«ای کاش غول انضباط فردی در چراغِ همه ی  خانه ها باشد.»

 

 

 

 

محتوای فاخرِ غیر آبدوغ خیاری

تصور کن از صبح تا شب به سوژه ای فکر کرده ای برای نوشتن ولی راه به جایی نبرده ای.
تصور کن که اتفاقا از صبح حال خوبی داشته ای، صفحات صبحگاهی و مطالعه .
بازخوردش اما جالب نبوده.
حالا تصورکن از شش ماه پیش تصمیم گرفته ای که زندگی را مدل دیگری پیش ببری و خودت از خودت جلو بیفتی.
کسب و کاری، چیزی.
در این راه تصور کن که امکاناتت فقط خودت هستی.
وجودت ، ذوقت، قلمت و زمانت.
البته زمانت را کامل برای خودت نداری .
می اندیشی به اینکه راه رادرست در پیش گرفته ای؟
تا چه زمان حصول نتیجه به طول می انجامد؟
اصلا الآن در چهار چوب درست قرار داری؟
در این موقعیت انجام چه کاری درست تر است؟
شاید مضطرب شوی، شاید ناامید.
ناامیدی سم مهلک است و نتایج مطلوب را تباه میکند.
تصور کن چگونه ناامیدی را به شادی و امید تبدیل کنی که چراغ راه و توشه ی لازم برای رسیدن به هدف باشدبرایت؟
پیشنهاد من به شما این است؛«مرور اصول اصلی انضباط فردی»
انضباط فردی می گوید کارها را بر طبق برنامه انجام بده .
چه دوستشان داشته باشی چه نداشته باشی.
چه حال انجامشان را داشته باشی چه نداشته باشی.
انضباط فردی یعنی تسلط بر خود، کنترل احساسات و غلبه بر وسوسه ها.
این جمله ها اجالتا مرا به فکر فرو می برد.
تمام.