توجه

منضبطانه متوجه توجه مجروحمان باشیم
در برابر هجوم این همه اَخ بار بی خاصیت

جملاتم آب می روند

یادمان دادند چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم، ممارست و تمرین استراتژیک را اما یادمان ندادند.

هیولای نیمه شب

تصور کن با چشمانی نیمه باز به صفحه ی گوشی چشم دوخته ای و در دلت مخترع این مدل بلاگ را که می توانی پستت را با گوشی هم آپلود کنی دعا می کنی و فقط می خواهی بنویسی.
این بار نوشتن برای رفع تکلیف نیست.
برای اینکه سر کلاس حرفی برای گفتن داشته باشی نیست.
فقط می نویسی به عشق نوشتن.
تصور کن آدم احساسی هستی .
از همان هایی که غم و شادی برایشان فرقی ندارد، چشمهایشان خیس می شود و گرمی اشکی که از نوک مژه ها به روی گونه می لغزد،  همه ی وجودشان را گرم می کند.
حتی تصورِ این همه حس هم ممکن است حالت را دگرگون کند.
میان تصوراتت به هجده ساعت گذشته می اندیشی.
تصور این همه اتفاق ریز و درشت تکراری و بدیع آرامشت را برهم می زند.
با این آرامش بر هوا شده چه تصوری می توانی از خوابِ آرامِ شبانگاهی داشته باشی.
هیچ.
تصور کن امروز صرف نظر ازتمام کارهای مربوط و نامربوطی که انجام دادی، انضباط فردی هیچ حرفی برای گفتن نداشته است.
فقط دوباره باز بغضی و اشکی درگیرت کرده.
دلیلش را می خواهی چه کنی.
بهانه اش را بگذار سر عدم رعایت انضباط فردی.
بگذار وقتی دیگران شنیدندت بگویند:«چه لوس»

غول انضباط فردی در چراغ جادوی شما

تصور کن یک روز عادی که داری  کارهای روز مره را انجام می دهی در پسِ پستویی جایی در خانه که کمتر رفت و آمد داشته ای، در طاقچه ای بالای رَفی جایی، یک چراغ جادوی خوشگل برنجی پیدا کنی.

البته قبلش باید تصور می کردی، به تازگی در این خانه ساکن شده ای.

بگذریم.

تصور کن طبق عُرف دستی به چراغ کشیدی و دودی از دهانه اش خارج شد و تبدیل شد به غول چراغ جادو.

حتما الآن هول شده ای و زبانت بند آمده، یاشاید پیش خودت می گویی حالا چه بپرسم و چه بخواهم .

هیچی نپرس فقط بخواه، آخر غول نازنین آپ دیت شده و هر چند تا آرزو که داشته باشی برآورده خواهد کرد.

این غولکِ ما از مدل های قدیمی اش دست و دلبازتر است و به سه آرزو بسنده نمی کند.

آرزوهایت پیش چشمت رژه می روند:«ثروت بی نهایت، عشق و محبت بی حد و اندازه، در نوردیدن مرزهای زمان و مکان در یک چشم برهم زدن و………..»

نه هیچ کدام از اینها جامعیت خواسته های تو نیستند، شاید هم باشند.

اما من اگر باشم تمام خواسته ام متمرکز می شود روی انضباط فردی.

انضباط فردی اصلا خودش غول چراغ جادوست، وجودش تنها برای این است که ما را به همه ی آرزوهایمان برساند.بدون شک و تردید.

اگر شخص منضبطی باشیم، همه ی کارها روی روال منظمی پیش می رود، چون ما با قدرتِ   فراوان همه ی برنامه های تنظیم شده را پیش می بریم و به هدف های خود در زندگی می رسیم.

غول چراغ مگر چه کار بزرگتری برایمان انجام می دهد؟؟

اینجاست که باید گفت :«ای کاش غول انضباط فردی در چراغِ همه ی  خانه ها باشد.»

 

 

 

 

محتوای فاخرِ غیر آبدوغ خیاری

تصور کن از صبح تا شب به سوژه ای فکر کرده ای برای نوشتن ولی راه به جایی نبرده ای.
تصور کن که اتفاقا از صبح حال خوبی داشته ای، صفحات صبحگاهی و مطالعه .
بازخوردش اما جالب نبوده.
حالا تصورکن از شش ماه پیش تصمیم گرفته ای که زندگی را مدل دیگری پیش ببری و خودت از خودت جلو بیفتی.
کسب و کاری، چیزی.
در این راه تصور کن که امکاناتت فقط خودت هستی.
وجودت ، ذوقت، قلمت و زمانت.
البته زمانت را کامل برای خودت نداری .
می اندیشی به اینکه راه رادرست در پیش گرفته ای؟
تا چه زمان حصول نتیجه به طول می انجامد؟
اصلا الآن در چهار چوب درست قرار داری؟
در این موقعیت انجام چه کاری درست تر است؟
شاید مضطرب شوی، شاید ناامید.
ناامیدی سم مهلک است و نتایج مطلوب را تباه میکند.
تصور کن چگونه ناامیدی را به شادی و امید تبدیل کنی که چراغ راه و توشه ی لازم برای رسیدن به هدف باشدبرایت؟
پیشنهاد من به شما این است؛«مرور اصول اصلی انضباط فردی»
انضباط فردی می گوید کارها را بر طبق برنامه انجام بده .
چه دوستشان داشته باشی چه نداشته باشی.
چه حال انجامشان را داشته باشی چه نداشته باشی.
انضباط فردی یعنی تسلط بر خود، کنترل احساسات و غلبه بر وسوسه ها.
این جمله ها اجالتا مرا به فکر فرو می برد.
تمام.


چگونه بدون دیدن آب شناگر قابلی باشیم

تصور کن که ده ساله ای.
بله ده ساله، اصلا هم مهم نیست که دختر باشی یا پسر.
حالا تصور کن که عاشق ورزشی.(البته با عذرخواهی از نجمه جان رضایی)
تو در خانه به راحتی از تلویزیون بدون وجود ماهواره می توانی مسابقات المپیک در رشته ی شنای مردان و زنان رادنبال کنی.
شاید استنباطت از یک کودک ده ساله به گونه ای باشد که بگویی :«حالا مثلا چه نکته ی مهمی قرار است برایت روشن شود.»
تصور کن در قالب آن کودک، پای تلویزیون، دختران و پسران شناگری را می بینی که در مسابقات المپیک شرکت دارند.
ابتدا روی سکوی پرش، آماده ی شیرجه می ایستند در صف رقیبانشان.
سپس باصدای شلیک شیرجه می زنند درون آب و شروع می کنند با سرعت یک مدلی در آب دست و پا می زنند که بسیار زیبا و هیجان انگیز است.
تو الآن هیچ علمی نداری به شنا و انواع آن .
فقط نظاره می کنی، با لذت و دقت.
البته یکی از شرکت کنندگان را که به نظرت جذاب تر آمده ، با چشمانت دنبال می کنی.
اگر درانتها آن شخص برنده شود کلی خوشحال می شوی و بالا و پایین می پری.
حالا تصور کن آنقدر صحنه ها برایت دلخواه است که بر می خیزی، بالای کاناپه ی گوشه ی اتاق می ایستی، خودت را آماده ی شیرجه می کنی.
با صدای شلیکی که فقط در ذهن تو شنیده می شود به داخل استخری از گلهای قالی شیرجه می زنی.
شروع می کنی به دست و پا زدن و شنا کردن.
اینها را گفتم که بگویم :«درخشش در هیج وجهی از زندگی تنها با علاقه ی صرف تحقق نمی پذیرد»
کودکان باید به گونه ای پرورش یابند که بدانند از زندگی چه می خواهند.
انضباط فردی و تلاش برای رسیدن به اهداف را باید از کودکی بیاموزند.
البته که نه فقط انضباط فردی که هیچ آموزه ی سودمندی را به صورت دستوری و از بالا به پایین نمی توان به کسی منتقل کرد.
ریزه کاری های فراوانی دارد که باید بدانیمشان.
قبل از آن نیز در وجود خودمان باید ملکه شده باشد.
ملکه ی روح و جسممان.
اگر توانسته اید اینگونه با عزیزانتان باشید که خوش به حالتان .
وگرنه حرفی برای گفتن ندارم.


تصورات پر طمطراق

تصور کن یک خانه ی پر جمعیت، از همان هایی که قدیم همه مدلش وجود داشت.
پرجمعیت پولدار
پرجمعیت تحصیل کرده
پرجمعیت معمولی
…….
منظورم از قدیم همین چهل سال پیش است، خیلی دورتر نروید.
حالا تصور کن عضو یک خانواده ی هشت نفره ای، پدر مادر و فرزندان.
اصلا هم معلوم نیست همین هشت نفر باقی بمانید،یعنی هم چنان رو به رشد است خانواده.
می توانید بپرسید این خانواده ی پر جمعیت جزء کدام دسته از خانواده های بالاست.
الآن می گویم:
«پرجمعیتِ تقریبا متمولِ عاشق علم و دانشِ در هر زمینه روبه رشد»
حالا تصور کن برای پیشبرد اهدافت در این خانواده باید چگونه فردی باشی؟
الان می توانی بپرسی تو در این خانواده چه یابهتر بگویم کیستی ؟
اگر فرزندی، چندمینشان.
تصور کن فرزند اول یک خانواده ی هشت نفره باشی .
دختری باهوش درسخوان ، مؤدب و حرف گوش کن.
البته داخل پرانتز بگویم چهل سال پیش حرف گوش کن بودن یک حسن محسوب میشد ولی الان دیده ام بیشتر به چشم یک عیب نگاهش می کنند.
با تمام این اوصاف هنوز هیچ هدفی برای آینده نداری.
سوال این است :«چه تفکر و رفتاری آینده را روشن، شیرین و پر بار رقم می زند برایت؟»
راستش برای تحقق آینده ی رویائیت باید سرت پر باشد از حساب و کتابِ چگونگی رسیدن به اهدافت.
باید بنشینی و بنویسی که از خودت در ده سال آینده، چه انتظاری داری؟
می خواهی که و چه شده باشی؟
بعد از نوشتن نوبتِ بومی سازی و مدیریتِ اهداف است.
پس از آن اگر انتخاب هادرست باشد و ریز عادتها به جا ایجاد شود البته پس از هزاران بار آزمون و خطا می رسی به جایی که باید.
راهت را پیدا می کنی میان این همه شاهراه و کوره راه.
حالا به انظباط فردی رسیده ای و خوشا به حالت.
در غیر این صورت حرفی برای گفتن ندارم.







چرا دوست دارم خودم را گول بزنم

 مادر با گلایه می گوید:« چرا احوالم  رو  نمی پرسی؟؟»

یا می گوید:« اگر تونستی به من سری بزن تا دیدنی کنیم و گپ و گفتی داشته باشیم»، چشمهایم را گرد می کنم و  با آب و تاب از حجم زیاد کارهای روزانه داد سخن می دهم که: «مامان جان نمی دانی چقدر گرفتارم.»

اصلا راستش را بخواهید همه از من ناراضی هستند .

دخترم می گوید:«دقت کردی مامان ، اگه من زنگ نزنم یا بهت سر نزنم تو هیچ واکنشی نشون نمی دی.»
حتی گاهی کار به جایی رسیده که در برابر توفع اطرافیان برای احوال پرسی و بذل توجه، آسمون و ریسمون را به هم بافته ام تا خودم را حق به جانب نشان دهم.
راستش را بخواهید .می توانم بسیار مؤثرتر و کاربردی تر از زمان استفاده کنم.
البته اگر خودم را گول نزنم و کارهایم  را دسته بندی کنم و  همه ی کارهایی که انجام نمی دهم جزیی از اهداف روز مره شوند. 

چرا نمی شوند؟

زیرا من یک عمر فقط کارهای عادی روزانه انجام دادم. 

واز خودم راضی نبودم.

حالا اما سرگرم آموزش های مختلفم. مسلما این برایم ارجح است.

در تلاش برای رسیدن به اهدافم کُندم.

این کُندی از بی علاقگی یا تنبلی سرچشمه نمی گیرد.از ضیق وقت می آید.

سرویس های متنوع که در طول سالیان به اطرافیان داده ام شده اند وظیفه.

وظایف نانوشته.

عاشق کار با نرم افزارهای تولید محتوا هستم و در یادگیریش استعداد خوبی دارم.

تازه فهمیده ام می خواهم چه کنم. می خواهم برای تبلیغ کار و کسب دیگران ویدئوهای تبلیغاتی بسازم. میخواهم آنقدر خَفَن باشم در تولید محتوا و ساختتش که یک تنه کار را  بنویسم و بسازم و تحویل مشتری بدهم.

فقط وقت کم می آورم برای تمرین .

همین حالا یاد سطر هایی ازکتاب انظباط فردی افتادم  که نقل به مضمونش این است :«اگر اهداف را روزانه برنامه ریزی کنید و برنامه ها را مدیریت آنوقت نسبت به قبل دوبرابر کار انجام می دهید و دوبرابر هم وقت فراغت دارید.»

جالبی کار می دانید کجاست؟

آنجا که همین برنامه ریزی را هم باید برنامه ریزی کنم.

 

همه ی عالم و آدم شهادت می دهند

 

به تل بزرگ کتابهای درسی و غیر درسی که وسط اتاق بود نگاه کرد.
سن و سالی نداشت لیکن نوعی نظم و ترتیب همیشه در کارهایش مشاهده می شد.
ناخودآگاه برنامه ریزی شده رفتار می کرد.
به کتابخانه ی چوبی قشنگی که پدر برایش ساخته بود با شادی وصف ناپذیری دستی کشید.
بوی رنگ تازه ای که چوب را جلا داده بود ذوق و شوقش برای مرتب کردن کتابها را چند برابر می کرد.
همیشه بوی رنگ یاد آور نوروز بود، خانه تکانی و نقاشی دری یا دیواری.
اما حالا این کتابخانه، اول مهرش را رنگ نو زده بود.
چگونه می توانیم انضباط فردی را در زندگی افراد تحت تعلیم و تربیت مان نهادینه کنیم؟
این سوال رامن از ابتدایی که فرزندم به سن و سال تشخیص نظم و ترتیب در امورش رسید، بارها از خودم پرسیدم.
خصوصیت برنامه ریزی و نظم پذیری بیشتراز پایبندی به ژن، مدیون آموزش است.
مادری که همه ی کارهای شخصی فرزند را خودش انجام دهد حس برنامه ریزی و نظم پذیری را در کودک از بین خواهد برد.
مدیونید فکر کنید از خودم تعریف می کنم، همه ی عالم و آدم شهادت می دهند، من در کودکی بسیار منظم و وظیفه شناس بودم.
البته به لطف آموزه های مادر.
و در مورد فرزندانم بهتر است سکوت اختیار کنم.

همیشه در حال پیچش

چیز زیادی در ذهنم نیست.
الا اینکه چرا همیشه در حال پیچاندنم.
در حال پیچاندن این انضباط فردی بیچاره.
این جمله ها خیلی هم بی مزه و بد هستند.
حال من اما از این ها بهتر نیست.
خودم را قوی و صبور و موفق و …. نشان می دهم.
کمی تا قسمتی هم همینطورم.
همیشه ولی دلیلی هست که بی خیالِ پاییندی به اصول به درد بخور زندگی یاشم.
امشب دلم برای ده سالگیم تنگ شد یکهو.
شاید آن روزها بسیار منضبط بودم .
همین دلیل کافیست برای دلتنگی.
کارها روی حساب و کتاب جلو می رفت.
کتاب و دفترها مرتب سرجای خود.
خورد و خوراک میزان و به اندازه.
ورزش و فعالیت بدنی هر روزه.
خواب و بیداری سر وقت.
ورسیدگی به مسئولیت ها بی برو برگرد و حساب شده.
و اثری از عذاب وجدان نبود .چون اثری از پیچاندن انضباط فردی نبود.
هر چه بود نظم و ترتیب و خوبی بود .
یادش به خیر امشب دلم برای ده سالگیم تنگ شد یکهو.